لادن: اعتراف مي کنم وقتي بچه بودم کارتونفوتباليستها رو نشون مي داد، من هم که بدوناستثنا عاشق تک تک پسراي توي کارتون بودم، مي رفتم لباسمو عوض مي کردم، يه لباس خشگل و شيک مي پوشيدم، تا وقتي توي دوربين نگاه مي کنند، منو ببينند و عاشقم بشن!
نگار: کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص"وقتي داشتم مشقاشو مي نوشتم به ذهنم رسيدما تو زبان عاميانه مي گيم "بارون" اما کتابيش مي شه "باران"، پس صابون هم لابد صابان هست اصلش! از اين نبوغ خودم کيف کردم، همه مشقامو نوشتم صابان! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زير سوال!
شيوا: اعتراف مي کنم بچه که بودم يه بار با آجر زدم تو سر يکي از بچه هاي اقوام، تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه! تازه هي چند بار پشت سر هم اين کار رو کردم، چون هر چي مي زدماتفاقي نمي افتاد!